
آيت آفتاب
در بزم ما بتاب و، رخ از دوستان متاب
ای در سپهر مجد و شرف ، رويت آفتاب
ما را كه دل ز آتش داغت بود كباب
از پا فتاده ايم، ز رحمت تو دست گير
وزما شكسته تر دل زهرا و بوتراب
جمعيم ما و ليك پريشان به ياد تو
جسمت در التهاب و روانت در التهاب
يا هادی المضلـّين1، كز مردم ضلال
افتاده است در همه ذرات انقلاب
تو آفتاب عالمی و از افول تو
ديدی جنايت از متوكل تو بی حساب
ای آيت توكل وآيه ی رضا
گاهی درون محبس دشمن به پيچ و تاب
گاهی دهد مكان تو در بركة السّباع
ای از ستم شهيد شده درگه شباب
تو زاده بزرگ جوانانی جنّتی
گويا شرنگ مرگ بــُد و آتش مذاب
آن شربتی كه داد به اجبار دشمنت
وز سوز زهر جسم تو چون شمع گشت آب
كاتش به جسم و جان تو پروانه سان فتاد
امروز بر سلام 'مــؤيد' بده جواب
ای بردرت نثار درود ملائـــكه
سيد رضا مــؤيد

چهل مرواريد از صدف وجود امام هادي عليه السلام
گويند سخنان و نوشته هاي هر کس مبيّن روحيات و شخصيت وي مي باشد. اميرالمومنين عليه السلام مي فرمايد: معرفِ هر کس زبان اوست و تا هنگامي که سخن نگفته در پشت زبانش پنهان است. کسي که به منبع فيض الهي وصل است سخنان پُر مغز و گرانبهايي ارائه مي دهد که انسان ساز و سرنوشت ساز است. در اين مقاله برخي از غنچه هاي کلام امام هادي عليه السلام را دستچين نموده و براي بهره گيري، تقديم عاشقان اهل بيت عصمت و طهارت مي نماييم.
1ـ شكر و شاكر
«الشاكِرُ أَسعَدُ بِالشكر مِنهُ بِالنعمَةِ الَتى أَوجَبَتِ الشكرَ لاَِنَّ النعَمَ مَتاعٌ وَ الشكرُ نِعَم وَ عُقبى.»؛
شخص شكرگزار، به سبب شكر، سعادتمند تر است تا به سبب نعمتى كه باعث شكر شده است. زيرا نعمت، كالاى دنياست و شكرگزارى، نعمتِ دنيا و آخرت است.
2ـ جايگاه اجابت دعا
«إِنَّ لله بِقاعًا يُحِبُّ أَن يُدْعى فيها فَيَستجيبَ لِمَن دَعاهُ وَ الحَيْرُ مِنها.»؛
همانا براى خداوند بقعه هايى است كه دوست دارد در آنها به درگاه او دعا شود و دعاى دعا كننده را به اجابت رساند، و حائر ـ حسين عليه السلام ـ يكى از آنهاست.
3ـ خدا ترسى
«مَنِ اتقَى الله يُتقى، وَ مَنْ أَطاعَ الله يُطاعُ، وَ مَنْ أَطاعَ الْخالِقَ لَم يُبالِ سَخَطَ الَمخلوقينَ. وَ مَنْ أَسْخَطَ الخالِقَ فَلييقَنَ أَنْ يَحِلَّ بِهِ سَخَط الَمخلوقينَ.»؛
هر كس از خدا بترسد، مردم از او بترسند، و هر كه خدا را اطاعت كند، از او اطاعت كنند، و هر كه مطيع آفريدگار باشد، باكى از خشم آفريدگان ندارد، و هر كه خالق را به خشم آورد، بايد يقين كند كه به خشم مخلوق دچار مىشود.
4ـ اطاعت خيرخواه
«مَن جَمَعَ لَكَ وُدَّهُ وَ رَأيَهُ فَاجْمَع لهُ طاعَتكَ.»؛
هر كه دوستى و نظر نهايىاش را براى تو همه جانبه گرداند، طاعتت را براى او همه جانبه گردان.
5ـ اوصاف پروردگار
«إِنَّ الله لا يُوصَفُ إِلاّ بما وَصَفَ بِهِ نفسَهُ، وَ أَنّى يُوصَفُ الَّذى تعْجِزُ الحَواسُّ أَنْ تدركَهُ وَ الاَْوهامُ أَن تنالَهُ وَ الخَطَراتُ أَنْ تحُدَّهُ وَ الاْبصارُ عَنِ الاِحاطَةِ بِهِ. نأى فى قربهِ وَ قَرُبَ فى نَأيِهِ، كَيَّفَ الكَيْفَ بِغَيرِ أَن يُقالَ: كَيفَ، وَ أَيَّنَ الايْنَ بلا أَنْ يُقالَ: أَينَ، هُوَ مُنقَطِعُ الكَيفِيةِ وَ الاينيَّةِ، أَلواحِدُ الاْحَدُ، جَلَّ جَلالُهُ وَ تقَدّسَت أَسماؤُهُ.»؛
به راستى كه خدا، جز بدانچه خودش را وصف كرده، وصف نشود. كجا وصف شود آن كه حواس از دركش عاجز است، و تصورات به كُنه او پى نبرند، و در ديده ها نگنجد؟ او با همه نزديكىاش دور است و با همه دورىاش نزديك. كيفيت و چگونگى را پديد آورده، بدون اين كه خود كيفيت و چگونگى داشته باشد. مكان را آفريده، بدون اين كه خود مكانى داشته باشد. او از چگونگى و مكان بر كنار است. يكتاى يكتاست، شكوهش بزرگ و نام هايش پاكيزه است.
6ـ اثر بخش خداست، نه روزگار
«لا تعْدُ ولا تجعَل لِلايامِ صُنعًا فى حُكم ِالله.»؛
از حدّ خود تجاوز نكن و براى روزگار هيچ اثرى در حكم خدا قرار نده.
7ـ نتيجه بى اعتنايى به مكر خدا
«مَن أَمِنَ مَكرَالله وَ أَليمَ أَخذِهِ، تكبَّرَ حَتى يَحِلَّ بهِ قَضاؤُهُ وَ نافِذُ أَمْرِهِ، وَ مَن كانَ عَلى بَينة مِن رَبِّهِ هانَتْ عَليهِ مَصائِبُ الدنيا وَ لوْ قرِضَ وَ نشِرَ.»؛
هر كه از مكر خدا و مؤاخذه دردناكش آسوده زندگي کند، تكبر پيشه كند تا قضاى خدا و امر نافذش او را فراگيرد، و هر كه بر طريق خدا پرستى، محكم و استوار باشد، مصائب دنيا بر وى سبك آيد، اگر چه مقراضـ قيچيـ شود و ريز ريز گردد.
8ـ تقيّه
«لوْ قلتُ إِنَّ تارِكَ التقِيةِ كتارِكِ الصَّلوةِ لكنتُ صادِقا.»؛
اگر بگويم كسى كه تقيّه را ترك كرده، مانند كسى است كه نماز را ترك كرده، راست گفته ام.
9ـ جبران نقص
«لِبَعض مَواليهِ: عاتِب فلانا وَ قل لهُ: إنَّ اللهَ إِذا أَرادَ بِعَبْد خَيرًا إِذا عُوتِبَ قَبِلَ.»؛
امام على النقى عليه السلام به يكى از دوستانش فرمود: فلانى را توبيخ كن و به او بگو: خداوند چون خير بنده اى خواهد، وي را توبيخ نمايد، پس هر گاه توبيخ شود، بپذيرد.[و در صدد جبران نقص خود برآيد.]
10ـ دنيا جايگاه آزمايش
«إِن الله جَعَلَ الدنيا دارَ بَلوى وَالاخِرَةَ دارَ عُقبى وَ جَعَلَ بَلوَى الدنيا لِثوابِ الاْخِرَةِ سَبَبًا وَ ثَوابَ الاْخِرَةِ مِنْ بَلوَى الدنيا عِوَضًا.»؛
همانا كه خداوند دنيا را سراى امتحان و آزمايش ساخته و آخرت را سراى رسيدگى قرار داده است، و بلاى دنيا را وسيله ثواب آخرت، و ثواب آخرت را عوض بلاى دنيا قرار داده است.
11ـ ستمكار بردبار
«إنَّ الظالِمَ الحالِمَ يَكادُ أَنْ يُعفى عليهِ بحِلمِهِ. وَ إِنَّ المحِقَّ السفيهَ يَكادُ أَنْ يُطفِىءَ نورَ حقهِ بِسَفههِ.»؛
به راستى ستمكار بردبار،چه بسا كه به وسيله حلم و بردبارى خود از ستمش گذشت شود و صاحب حق نابخرد،چه بسا كه به سفاهت خود، نور حقِّ خويش را خاموش كند.
12ـ آدم بىشخصيّت
«مَنْ هانتْ عَليهِ نَفسُهُ فَلا تأمَنْ شَرَّهُ.»؛
كسى كه خود را پست شمارد، از شرّ او در امان مباش.
13ـ دنيا جايگاه سود و زيان
«أَلدنيا سُوقٌ رَبحَ فيها قَومٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ.»؛
دنيا بازارى است كه گروهى در آن سود مي برند و دسته اى زيان مي بينند.
14ـ حسد و خودخواهى
«أَلحَسَدُ ماحِقُ الحَسَناتِ، وَالزَّهْوُ جالبُ المَقتِ، وَالعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طلبِ العِلمِ داع إِلَى الغَمطِ وَ الجَهلِ، وَالبُخلُ أَذمُّ الاخلاقِ وَ الطَّمَعُ سَجِيَّة سَيئَةٌ.»؛
حسد، نيكويي ها را نابود سازد، و دروغ، دشمنى آوَرَد، و خود پسندى مانع از طلب دانش و خواهان خوارى و جهل گردد، و بخل ناپسنديده ترين خُلق و خوى است، و طمع خصلتى ناروا و ناشايست است.
15ـ پرهيز از تملق
«قالَ أَبوالحَسَنِ الثّالِثِ عليه السلام لِرَجُل وَ قَدْ أَكثَرَ مِن إِفراطِ الثناءِ عَلَيهِ: أَقبِل عَلى شَأنِكَ، فَإِنَّ كَثرَةَ المَلَقِ يهْجُمُ عَلَى الظنَةِ وَ إِذا حَللتَ مِنْ أَخيكَ فى مَحَلِّ الثقَةِ، فَاعْدِلْ عَنِ الْمَلَقِ إِلى حُسْنِ النيَّةِ.»؛
امام هادى عليه السلام به كسى كه در ستايش از ايشان افراط كرده بود فرمودند:از اين كار خود دارى كن كه تملقِ بسيار، بد گمانى به بار مىآورد و اگر اعتماد برادر مؤمنت از تو سلب شد از تملق او دست بردار و حسن نيّت نشان ده.
16ـ جايگاه حُسن ظنّ و سوء ظنّ
«إِذا كانَ زَمانُ العَدلِ فيهِ أَغلَبَ مِنَ الجَورِ فَحَرامٌ أَنْ يَظُنَّ بأَحَد سُوءً حَتى يَعلَمَ ذلِكَ مِنهُ، وَ إِذا كانَ الجَورُ أَغلَبَ فيهِ مِنَ العَدلِ فَلَيسَ لاَِحَد أَن يَظُنَّ بِأَحَد خَيرًا ما لَمْ يَعلَم ذلِكَ مِنهُ.»؛
هر گاه در زمانه اى عدل بيش از ظلم رايج باشد، بد گمانى به ديگرى حرام است، مگر آن كه ـ آدمىـ بدى از كسى ببيند. و هر گاه در زمانه اى ظلم بيش از عدل باشد، تا وقتى كه ـ آدمىـ خيرى از كسى نبيند، نبايد به او خوشبين باشد.
17ـ بهتر از نيكى و زيباتر از زيبايى
«خَيرٌ مِنَ الخَيرِ فاعِلُهُ، وَ أَجْمَلُ مِنَ الجَميلِ قائِلهُ، وَ أَرجَحُ مِنَ العِلمِ حامِلهُ، وَ شَرّ مِنَ الشرِّ جالِبُهُ، وَ أَهْوَلُ مِنَ الهَولِ راكِبُهُ.»؛
بهتر از نيكى، نيكوكار است، و زيباتر از زيبايى، گوينده آن است، و برتر از علم، حامل آن است، و بدتر از بدى، عامل آن است، و وحشتناكتر از وحشت، آورنده آن است.
18ـ توقّع بيجا
«لا تطلُبِ الصَّفا مِمَّنْ كَدَرتَ عَلَيهِ، ولاَالوَفاءَ لِمَنْ غَدَرْتَ بهِ، وَلاَ النصحَ مِمَّنْ صَرَفتَ سُوءَ ظنِكَ إِلَيْهِ، فَإِنما قَلبُ غَيْرِكَ كقَلبِكَ لهُ.»؛
از كسى كه براو خشم گرفته اى ، صفا و صميميّت مخواه و از كسى كه به وى خيانت كرده اى ، وفا مطلب و از كسى كه به او بدبين شده اى ، انتظار خيرخواهى نداشته باش، كه دل ديگران براى تو همچون دل تو براى آنهاست.
19ـ برداشت نيكو از نعمتها
«أَلقوا النعَمَ بِحُسْن مُجاوَرَتِها وَ التمِسُوا الزِّيادَةَ فيها بِالشكرِ عَليْها، وَاعلَمُوا أَنَّ النفسَ أَقبَلُ شَىْء لِما أَعطَيتَ وَ أَمنَعُ شَىْء لِما مَنَعْتَ.»؛
نعمت ها را با برداشت خوب از آنها به ديگران ارائه دهيد و با شكرگزارى افزون كنيد، و بدانيد كه نفس آدمى رو آورنده ترين چيز است به آنچه به او بدهى و بازدارنده ترين چيز است از آنچه كه از او بازدارى.
20ـ خشم به زيردستان
«أَلغضَبُ عَلى مَنْ تملِكُ لُؤمٌ.»؛
خشم بر زيردستان از پستى است.
21ـ عاقّ والدين
«أَلعُقوقُ ثكلُ مَنْ لمْ يَثكَلْ.»؛
نافرمانى فرزند از پدر و مادر، داغِ داغ ناديدگان است.
22ـ تأثير صله رحم در ازياد عمر
«إِنَّ الرَّجُلَ ليَكونَ قَدْ بَقِىَ مِنْ أَجَلِهِ ثلاثونَ سَنَةً فَيَكُونُ وُصُولاً لِقَرابَتِهِ وُصُولاً لِرَحِمِهِ، فَيَجعلُهَا الله ثَلاثَةً وَ ثَلاثينَ سَنةً، وَ إِنَّهُ ليَكونَ قَدْ بَقِىَ مِن أَجَلِهِ ثَلاثٌ وَ ثَلاثُونَ سَنَةً فَيَكونُ عاقّا لِقرابَتِهِ قاطِعًا لِرَحِمِهِ، فَيَجعَلهَا الله ثَلاثَ سِنينَ.»؛
چه بسا شخصى كه از عمرش سي سال باقي مانده باشد ولي به خاطر صله رحم و پيوند با خويشاوندانش، خداوند عمرش را به 33 سال برساند. و چه بسا كسى كه از مدّت عمرش 33 سال باقي مانده باشد، به خاطر آزردن خويشاوندان و قطع رحمش، خداوند آن را به سه سال برساند.
23ـ نتيجه عاقّ والدين
«أَلعُقوقُ يُعَقبُ الْقلةَ وَ يُؤَدّى إِلَى الذلةِ.»؛
نارضايتى پدر و مادر، كمىِ روزى را به دنبال دارد و آدمى را به ذلت مىكشاند.
24ـ بىطاقتى در مصيبت
«أَلمُصيبَة لِلصّابِرِ واحِدَةٌ وَ لِلجازِع إِثنانِ.»؛
مصيبت براى صابر يكى است و براى كسى كه بىطاقتى مىكند دوتاست.
25ـ همراهان دنيا و آخرت
«أَلناسُ فِى الدنيا بِالاموالِ وَ فِى الاخِرَةِ بالاعمال.»؛
مردم در دنيا با اموالشان و در آخرت با اعمالشان هستند.
26ـ شوخى بيهوده
«أَلهَزلُ فَكاهَة السفهاءِ وَ صَناعَة الجُهّال.»؛
مسخرگى، تفريح سفيهان و كار جاهلان است.
27ـ زمان جان دادن
«أذكُر مَصْرَعَكَ بَينَ يَدَىْ أَهلِكَ، وَلا طبيبٌ يَمنعُكَ وَلاحَبيبٌ يَنفعُكَ.»؛
وقت جان دادن خود را نزد خانواده ات به ياد آر كه در آن هنگام طبيبى جلوگير مرگت و دوستى نفع رسانت نباشد.
28ـ نتيجه جدال
«أَلمِراءُ يُفسِدُ الصِّداقَةَ القَديمَةَ وَ يُحَلِلُ العُقدَةَ الوَثيقَةَ وَ أَقَلُّ ما فيهِ أَنْ تكونَ فيهِالمُغالبَة وَ المُغالَبَة أُسُّ أَسبابِ القَطيعَةِ.»؛
جدال، دوستى قديمى را تباه مىكند و پيوندِ اعتماد را مىگسلد و كمترين چيزى كه در آن است غلبه بر ديگرى است، كه آن هم سبب جدايى مىشود.
29ـ حكمت ناپذيرى دل فاسد
«أَلحِكمَة لا تنجَعُ فِى الطباعِ الفاسِدَةِ.»؛
حكمت، اثرى در دلهاى فاسد نمىگذارد.
30ـ درك لذت
«أَلسَّهَرُ أَلذُّ لِلمَنامِ وَالْجُوعُ يَزيدُ فى طيبِ الطَّعام.»؛
شب بيدارى، سبب لذتبخشى خواب، و گرسنگى سبب خوش خوراكى در طعام ناب است.
31ـ اسير زبان
«راكِبُ الحَرُون أَسيرُ نفسِهِ، وَالجاهِلُ أَسيرُ لِسانِهِ.»؛
كسى كه اسير هواى نفس خويش است؛ گويا بر اسب سركش، سوار است، و نادان، اسير زبان خويش است.
32ـ تصميم قاطع
«أُذكُرْ حَسَراتِ التفريطِ بِأَخذِ تقديمِ الحَزمِ.»؛
افسوسِ كوتاهى در انجام كار را با گرفتن تصميم قاطع جبران كن.
33ـ خشم و كينه توزى
«أَلعِتابُ مِفتاحُ الثقالِ، وَالْعِتابُ خَيرٌ مِنَ الحِقدِ.»؛
خشم و تندى، كليدِ گرانبارى است و خشم، شديدتر از كينه توزى است.
34ـ ظهور مقدَّرات
«أَلمَقاديرُ تريكَ مالا يَخْطُرُ بِبالِكَ.»؛
مقدَّرات، چيزهايى را بر تو نمايان مىسازد كه به فكرت خطور نكرده است.
35ـ خود خواهان مغضوب
«مَن رَضِىَ عَنْ نفسِهِ كَثرَ السّاخِطونَ عَلَيهِ.»؛
هر كه از خود راضى باشد، خشمگيران بر او زياد خواهند بود.
36ـ تباهى فقر
«أَلفقرُ شَرَهُ النفسِ وَ شِدةُ القنوطِ.»؛
فقر، مايه آزمندىِ نفس و سببِ نااميدى زياد است.
37ـ راه پرستش
«لو سَلكَ الناسُ وادِيًا شُعَبًا لَسلكتُ وادِىَ رَجُل عَبَدَالله وَحدَهُ خالِصًا.»؛
اگر مردم به راه هاى گوناگونى روند، من به راه كسى كه خدا را خالصانه مىپرستد خواهم رفت.
38ـ آثار گوشتخوارى
«مَن ترَكَ اللحْمَ أَرْبَعينَ صَباحًا ساءَ خُلقهُ وَ مَنْ أَكَلَ اللحْمَ أَربَعينَ صَباحًا ساءَ خُلقهُ.»؛
كسى كه چهل روز گوشت نخورد، بد خُلقى پيدا كند، و كسى كه چهل روز پى در پى نيز گوشت بخورد اخلاقش بد شود.
39ـ يگانگى خدا
«لم يَزلِ الله وَحْدهُ لا شَىءَ مَعَهُ، ثمَّ خَلقَ الاشياءَ بَديعًا وَاخْتارَ لِنفسِهِ أَحسَنَ الاْسْماءِ.»؛
خداوند از ازل تنها بود و چيزى با او نبود، سپس اشياء را به صورت نوظهور آفريد و براى خودش بهترين نام ها را برگزيد.
40ـ فروتنى
«أَلتواضُعُ أَنْ تعطِىَ الناسَ ما تحِبُّ أَنْ تعْطاهُ.»؛
فروتنى آن است كه با مردم چنان كنى كه دوست دارى با تو چنان باشند.

امام هادي عليه السلام:
' بهتر از نيكي، نيكوكار است، و زيباتر از زيبايي، گوينده آن است و برتر از علم ، حامل آن و بدتر از بدي، عامل آن است و وحشتناك تر از وحشت، آورنده آن است.'(1)
حضرت علي بن محمد عليهما السلام ملقب به ' هادي'، دهمين امام شيعيان است. ايشان در نيمه ذيحجه سال 212 هجري در ' صريا' متولد گشت.
آن حضرت و فرزند گرامي ايشان امام حسن عليهما السلام به عسكريين شهرت يافتند(2)، زيرا خلفاي بني عباس آنها را از سال 233 به سامرا( عسكر) برده و تا آخر عمر پربركتشان در آنجا، آنها را تحت نظر قرار دادند. امام هادي عليه السلام به لقبهاي ديگري مانند: نقي، عالم، فقيه، امين و طيب شهرت داشت و كنيه مبارك ايشان ابوالحسن است. از آنجا كه كنيه امام موسي كاظم و امام رضا عليهما السلام نيز ابوالحسن بود، لذا براي اجتناب از اشتباه، ابوالحسن اول به امام كاظم عليه السلام ، ابوالحسن ثاني به امام رضا عليه السلام وابوالحسن ثالث به حضرت هادي عليه السلام اختصاص يافته است.
امامت امام هادي عليه السلام
پس از شهادت امام جواد (ع) در سال 220 ، فرزندش امام هادي(ع) كه هنوز بيش از شش سال نداشت، به امامت رسيد. از آنجا كه شيعيان به استثناي معدودي مشكل بلوغ امام را درباره امام جواد(ع) را پشت سر گذاشته بودند، در زمينه امامت امام هادي(ع) ترديد خاصي براي بزرگان آنها به وجود نيامد. به نوشته شيخ مفيد و همچنين نوبختي، همه پيروان امام جواد(ع) به استثناي افراد معدودي، به امامت امام هادي(ع) گردن نهادند. آن عده معدود كه از قبول امامت حضرت هادي(ع) سرباز زدند، تنها براي مدت كوتاهي به امامت موسي بن محمد ( م 296) معروف به ' موسي مبرقع' مدفون در قم معتقد گرديدند؛ ليكن پس از مدتي از امامت وي روي برتافتند و امامت امام هادي(ع) را پذيرفتند. (3) سعدبن عبدالله بازگشت اين افراد به امام هادي(ع) را، از آن روي مي داند كه خود موسي مبرقع از آنان بيزاري جست و از خود راند. (4)
احضار امام هادي (ع) به سامرا
متوكل در بحبوحه سختگيريهايي كه نسبت به علويان در مدينه داشت به ياد امام هادي(ع) افتاد و دستور داد آن حضرت را در مدينه بازداشت كنند و به سامرا بياورند. بدين ترتيب مي توانست آمد و شدهاي مردم با امام هادي (ع) را از نزديك تحت كنترل در آورد. اين همان سياست مامون بود كه پيشتر درباره امام رضا(ع) اعمال شد و البته ظاهر آن در زمان مامون آراسته تر بود.
در سال 233 عبدالله بن محمد هاشمي، ضمن نامه اي به متوكل نوشت: اگر نيازي به حرمين داري علي بن محمد را از آن طرد كن؛ زيرا او مردم را به سوي خود خوانده و جمعيت زيادي به دعوت وي پاسخ مثبت داده اند. همسر متوكل نيز نامه تحريك آميزي در همين زمينه به او نوشت. به دنبال همين گزارشها بود كه متوكل براي جلب امام به سامرا، اقدام كرد. (5)
ابن اثير بااشاره به رفتار خشن متوكل با خاندان علوي، از برخي ناصبيان و نيز همين عبدالله بن محمد هاشمي نام مي برد كه مرتب بر آتش خشم خليفه دامن مي زدند. اين افراد همواره متوكل را از علويان بيم داده و او را به تبعيد و رفتار خشونت آميز با آنها تحريك مي كردند. (6)
ابن جوزي پس از اشاره به سعايت برخي افراد بدبين به خاندان رسالت نزد متوكل، مي نويسد: متوكل به دليل همين گزارشهاي حاكي از ميل مردم به امام هادي (ع) او را به سامرا احضار كرد. (7)
شيخ مفيد مي نويسد: امام هادي(ع) طي نامه اي به متوكل، اين گزارشها را تكذيب نمود.(8) و متوكل در پاسخ امام، نامه احترام آميزي نوشت و ضمن عزل عبدالله بن محمد هاشمي – كه امور مربوط به نماز و جنگ در مدينه را به عهده داشتـ زيركانه از امام خواست تا به سامرا( عسكر) حركت كند.
متوكل دراين نامه، با تأكيد براين كه شخصيت والاي امام را درك مي كند و حاضر است هر نوع كمك لازم را در حق وي انجام دهد، خبرعزل عبدالله بن محمد و جانشيني محمد بن فضل به جاي او را به اطلاع امام رساند و افزود كه به محمد بن فضل دستور داده، احترام امام را رعايت كند و از رأي و فرمان وي سرنتابد. در ادامه نامه متوكل آمده: او مشتاق تجديد عهد با امام است و قصد ديدار او را دارد، بدين جهت لازم است آن حضرت خود به همراهي هر كسي كه مي خواهدـ در فرصت مناسب و با آرامش كاملـ رهسپار سامرا شود و اگر تمايل دارد، يحيي بن هرثمه و سپاهيان همراه ويـ كه از فرمان آن حضرت اطاعت خواهند كردـ (9) در اين سفر او را همراهي نمايند. آنگاه يحيي را خواست و به او دستور داد با سيصد تن نظامي به كوفه رفته و در آنجا بار و بنه را نهاده و از طريق باديه به مدينه رود و علي بن محمد الهادي (ع) را با رعايت احترام نزد او بياورد. (10)
متوكل، برنامه كار خود را ازآن روي چنين ريخته بود كه حساسيت مردم بر انگيخته نشود و مسافرت اجباري امام، پي آمدهاي ناملايمي را به دنبال نداشته باشد، ولي مردم مدينه از همان آغاز متوجه موضوع شده بودند.
ابن جوزي در اين باره از يحيي بن هرثمه نقل مي كند: من به مدينه رفتم و داخل شهر شدم، مردم بسيار ناراحت و برآشفته شدند و دست به يك سري عكس العملهاي غيرمنتظره و درعين حال ملايم زدند. به تدريج ناراحتي مردم به حدي رسيد كه به طور علني داد و ناله راه انداختند و دراين كارچنان زياده روي كردند كه تا آن زمان، مدينه چنين وضعي به خود نديده بود. آنها بر جان امام هادي (ع) مي ترسيدند؛ زيرا او افزون براين كه به طور مرتب درحق آنها نيكي مي كرد، همواره ملازم مسجد بوده و اصلاً كاري به كار دنيا نداشت. در مقابل اين وضع ناچار شدم به مردم اطمينان دهم و آنها را به خويشتن داري و حفظ آرامش دعوت كنم . نزد آنها قسم خوردم كه من هيچ گونه دستوري مبني بر رفتار خشونت آميز با امام هادي(ع) را ندارم و هيچ خطري امنيت آن حضرت را تهديد نمي كند. (11)
روشن بود كه امام (ع) به ميل خود قصد آمدن به سامراـ كه شهري نظامي و محدود بود را نداشت و فرستاده متوكل مأموريت داشت تا امام را به اجبار به آن ديار بياورد. به همين جهت، همان طور كه در ادامه روايت بالا آمده، به تفتيش منزل امام پرداخت و جز كتبي درباره ادعيه وعلم، چيزي نيافت. گفته اند كه خود يحيي بن هرثمه، شيفته امام شد و به امامت آن حضرت گرايش قلبي پيدا كرد. (12)
اقامت امام در سامرا
امام هادي عليه السلام به هنگام ورود به سامرا، با استقبال مردم مواجه شد و در خانه خزيمة بن حازم سكنا داده شد. (13) يحيي بن هرثمه مي گويد: وقتي در سر راهمان وارد بغداد شديم، اسحاق بن ابراهيم طاطري را كه والي بغداد بود ديدم. او درباره امام به من چنين گفت: اي يحيي! اين مرد فرزند رسول خداست؛ با توجه به وضعيت اخلاقي متوكلـ كه خود بدان آشنايي كامل داريـ اگر درباره او گزارش تحريك آميزي به خليفه بدهي او را مي كشد؛ و اگر چنين شود، در روز قيامت كارت با رسول خداست. هنگامي كه به سامرا رسيديم نخست وصيف تركي را ديدم و خبر ورود امام را به اطلاع وي رساندم. او گفت: اگر يك مو از سراين مرد كم شود، بازخواست خواهي شد. سپس پيش متوكل رفتم و گزارشي دادم كه حاكي از حسن سيرت و ورع و زهد امام بود و بدو گفتم كه در جريان تفتيش از منزل او، چيزي جز چند كتاب علمي و مصحف نيافتم.(14)
امام(ع) تا پايان عمر خودـ بيش از بيست سالـ در اين شهر به سر برد. شيخ مفيد با اشاره به اقامت اجباري امام در سامرا مي نويسد: آن حضرت به ظاهر مورد احترام بود، ولي در باطن به وسيله متوكل دسيسه هايي عليه آن حضرت مي شد كه هيچ يك از اين نقشه ها در عمل موفق نبود. (15)
برخوردهاي متوكل با امام(ع)
امام درمدت اقامت اجباري اش در سامرا، به ظاهر زندگي آرامي داشت، و متوكل مي خواست ضمن نظارتهاي كلي و تحت كنترل گرفتن، وي را در نقش يكي از درباريان درآورده و از ابهت و عظمت آن بزرگوار در چشم مردم بكاهد.
طبرسي مي نويسد:
متوكل سخت در تلاش بود تا شخصيت امام را نزد مردم پايين آورد. (16)
مسعودي مورخ مشهور نمونه اي از برخوردهاي امام(ع) با متوكل را اينگونه آورده است:
به متوكل گزارش دادند كه در منزل امام هادي(ع) ادوات جنگي و نامه هايي از شيعيانش به او و... وجود دارد. او دستور داد تا عده اي از سربازان و مأموران ـ نابهنگام و غافلگيرانهـ به منزل امام حمله برند. دستوراجرا شد و وقتي وارد خانه شدند، او را دراطاقي كه زيرانداز آن از شن و ماسه بود تنها يافتند، درحالي كه در را بر روي خود بسته، لباسي پشمينه بر تن كرده، روپوشي بر سراندخته و آياتي از قرآن در مورد وعد و وعيد را زمزمه مي كرد. حضرتش را درهمان حال پيش متوكل آوردند. وقتي امام به مجلس متوكل وارد شد، او كاسه شرابي در دست داشت، متوكل آن حضرت را دركنار خود جاي داد و پياله اي به طرف او گرفت و گفت: بنوش. امام عذر خواست و فرمود: گوشت و خون من تا به حال با شراب آلوده نشده است. آنگاه متوكل خواست تا آن حضرت شعري كه او را به وجد و نشاط آورد برايش بخواند. امام فرمود: كمتر شعر مي خوانم. اما متوكل اصرار ورزيد و آن حضرت اين اشعار را برايش خواند:
باتوا علي قلل الأجبال تحرسهم غُلْبُ الرّجال فما تنفعهم القلل
و استُنزلوا بعد عز من معاقلهم فأودِعوا حُفَراً يا بئس ما نزلوا
ناداهُم صارخ من بعد ما قبروا أين الأساور والتّيجان و الحُلَل
أين الوجوه التي كانت منعّمة من دونها تضرب الأستار و الكلل
فاصفح القبر عنهم حين سائلهم تلك الوجوه عليها الدود تنتقل
قد طال ما أكلوا دهراً و قد شربوا و أصبحوا اليوم بعد الأكل قد أكلوا
و طالما عمرّوا دوراً لتحصنهم ففارقوا الدور و الأهلين و انتقلوا
و طالما كنزوا الاموال و ادّخروا فخلّفوها علي الأعداء و ارتحلوا
أضحَتْ منازلهم قفرا معطّلة و ساكنوها إلي الأجداث قد رحلوا
' بر بلنداي كوهها شب را به سحر آوردند، در حالي كه مردان چيره و نيرومندي از آنان پاس مي دادند، ولي آن قله ي كوهها برايشان سودي نبخشيد.'
'از پناهگاههايشان پايين كشيده شدند و در زير خاك سياه قرار گرفتند و چه بد جايي را براي رحل اقامت برگزيدند. '
' پس ازآن كه در قبرهاي خود قرار گرفتند، فريادزني بر آنها بانك زد: كجا رفت آن بازوبندها، كو آن تاجها، و كجاست آن زر و زيورها.'
' كجا رفت آن چهره ها كه با ناز و نعمت پرورش يافته و مقابل آنها پرده هاي گرانبهاي نازك آويخته بودند.'
' هنگامي كه اين سؤال ازآنها مي شود، قبرهايشان از طرف آنها جواب مي دهد: آن چهره ها هم اكنون محل آمد و شد كرمهاي لاشخوار شده اند. '
' عمرهاي دراز، خوردند و آشاميدند و اكنون پس از آن همه عيش و نوش، خود خوراك كرمها شده اند.'
' چه بسيار كاخها ساختند كه آنها را در برگيرد، ولي سرانجام آن كاخها و عزيزان خود را واگذاشتند و در گذشتند.'
' چه بسيار اموالي كه روي هم انباشته كردند، ولي آن را براي دشمنانشان بر جاي گذاشتند و زندگي را بدرود گفتند. '
' عاقبت نشيمن گاههاي آنان به ويراني گراييد و به حال خود رها شد و ساكنان آن كاخها به سوي قبرهايشان شتافتند. '
امام(ع) با اين اشعار، تمامي حاضران را تحت تأثير قرار داد؛ حتي شخص متوكل از كثرت گريه صورتش خيس گرديد. آنگاه خليفه دستور داد بساط شراب را برچينند. سپس دستور داد امام را با احترام به خانه اش بازگردانند. (17)
متوكل امام را واداشت تا مانند رجال دربارش از قبيل وزيران و اميران، نيروهاي نظامي و ديگر اطرافيان، لباسهاي فاخر بپوشند و خود را دربهترين شكل و قيافه بيارايد و مانند ديگران در ركاب متوكلـ كه سوار بر اسب حركت مي كردـ پياده راه برود . تنها كسي كه از پياده رفتن در برابر خليفه مستثني بود، فتح بن خاقان وزير كينه توز وي بود كه او نيز مانند متوكل سواره مي رفت. اين وضع، براي امام بسيار دشوار و غير قابل تحمل بود. به دنبال همين ماجرا بود كه آن حضرت به خواندن ' دعاء المظلوم علي الظالم' توسل جست.(18)
متوكل همچنين اصرار داشت تا امام در مجالس بزم او حضور داشته باشد و طبيعي است كه از اين طريق بهتر مي توانست آن حضرت را – كه امام شيعيان و پيشواي پاك مردان بودـ تحقير كرده و از ديده ها بيندازد و پيروان او را از دور و بر ايشان پراكنده سازد، چنانكه متوكل خود اعتراف داشت: مقاومت امام مانع از آن گشته كه بتواند او را در بزم شراب حاضر كند. (19)
امام در سامرا از چنان شخصيت والا و عظمت روحي برخوردار بود كه همگان در مقابل وي فروتني نشان مي دادند و ناخواسته در برابرش تواضع كرده و سخت محترمش مي داشتند.(20)
متوكل در آخرين روزهاي زندگي خود تصميم گرفت آن حضرت را به شهادت برساند. ابن ارومه مي گويد: در آن روزها به سامرا رفته بودم. ديدم متوكل امام هادي(ع) را به دست سعيد حاجب سپرده و مي خواهد به قتل رساند؛ اما متوكل دو روز بعدـ همانگونه كه امام پيشگويي كرده بودـ شبانه مورد حمله تركان قرار گرفت و در خانه اش – در حالي كه در بستر خود آرميده بودـ به قتل رسيد. بدين ترتيب امام از چنگال وي رهايي يافت.(21)
سرانجام امام هادي عليه السلام پس از تحمل مرارتهاي بسيار براي حفظ و ترويج اسلام ناب در سوم رجب سال 254 هجري به شهادت رسيد.
مرقد مطهر اين امام همام در سامراء كنار فرزندشان امام حسن عسكري عليه السلام مامن شيعيان و عاشقانشان مي باشد.
براي كسب اطلاعات بيشتر به آرشيو سايت ، مطلب' ولادت دهمين خورشيد امامت' مراجعه فرماييد.
پي نوشت ها:
1ـ مسند الامام الهادي، ص 304.
2ـ الفصول المهمه، ص 277.
3ـ فرق الشيعه، ص 91.
4ـ المقالات والفرق، ص 99.
5ـ بحارالانوار، ج 50، ص 213.
6ـ الكامل، ابن اثير، ج 7، ص 20.
7ـ تذكرة الخواص، ص 359.
8ـ الارشاد، ص 333.
9ـ الكافي ، ج 1، ص 501.
10ـ بحار الانوار، ج 50، ص 142.
11ـ تذكرة الخواص، ص 359.
12ـ مروج الذهب، ج 4، ص 84.
13ـ اثبات الوصيه، ص 228.
14ـ مروج الذهب، ج 4، ص 85 .
15ـ الارشاد، ص 334.
16ـ اعلام الوري، ص 438.
17ـ مروج الذهب، ج 4، ص11.
18ـ مسندالامام الهادي(ع)، صص 191ـ 186.
19ـ كشف الغمه، ج 2، ص 381.
20ـ همان، ج 2، ص 398.
21ـ همان، ج 2، ص 394.
'برگرفته از وب سايت تبيان'